تبلیغات
♥ آسمان پر ستاره شیراز ♥ وبلاگ متنوع و جالب ♥ - مطالب ابر رمان

♥ آسمان پر ستاره شیراز ♥ وبلاگ متنوع و جالب ♥

عکس,فیلم,کلیپ,آهنگ,نرم افزار,بازی,عاشقانه,آموزشی,علمی,مسابقه,دانلود,شیراز,داستان,کتاب,پزشکی,کسب در آمد,دوستیابی,طنز,پ ن پ,اخبار,

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ♥ آسمان پر ستاره شیراز ♥ وبلاگ متنوع و جالب ♥ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.





ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ ﮔﻞ ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ...!!!
ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ...
ﺗﺮﺱِ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ
ﭼﭙﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ...!!!
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ... ﭘﻮﭺ ﺑﻮﺩ،،،
ﺍﺷﮑﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ...
ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ؛ﻭﻗﺘﯿﮑﻪ ﺑﺎﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﻤﻮ
ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ : ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ ﭘﻮﭺ ﺑﻮﺩ ... !!!
‏(ﺁﻧﮑﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﻭﺩ؛ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻣﯿﺮﻭﺩ )






ادامه مطلب



طبقه بندی: اس ام اس، عاشقانه ها، عکس و والپیپر، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:عکس دو نفره، عکس دختر و پسر، دختر و پسر عاشق، داستان، رمان، داستان عاشقانه دختر و پسر، عشق های امروزی،
دنبالک ها:♥بازاریابی,کسب در آمد,استخدام,مسابقه,همکاری در فروش,جواب مسابقات اینترنتی,جامعه مجازی♥، ♥فروشگاه اینترنتی آسمان +همکاری در فروش♥، ♥ فروشگاه اینترنتی اورادو ♥،

[ دوشنبه 1393/05/6 ] [ ساعت 19 و 25 دقیقه و 54 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….()!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.








طبقه بندی: عاشقانه ها، همه ی مطالب، داستان و رمان،
برچسب ها:داستان ازدواج، عشق، زن و شوهر عاشق، ازدواج عاشقانه، داستان عاشقانه، داستان، رمان،

[ یکشنبه 1392/06/24 ] [ ساعت 02 و 13 دقیقه و 00 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم !

به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم.

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....



ادامه مطلب



طبقه بندی: عمومی، آموزشی، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، رمان، عاشقانه، چراغ قرمز، دانلود، غمگین، آموزنده،

[ پنجشنبه 1392/06/21 ] [ ساعت 01 و 25 دقیقه و 00 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



سر کلاس تا استاد بر می گشت یه نفر سوت می زد.
استاد گفت می خوام یه داستان بگم.
دانشجو بودم با یه دختر آشنا شدم یه روز بهم گفت باردارم منم ولش کردم.
بهم گفت یه روز بچتو می فرستم سر کلاست واست سوت بزنه.
طرفو تصور کن 








طبقه بندی: اس ام اس، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، جک و مطالب طنز،
برچسب ها:داستان واقعی استاد و دانشجو، داستان، رمان، داستان واقعی، واقعی، عاشقانه، عشقی، عشق، عشقولانه، داستان استاد و دانشجو، داستان معلم و شاگرد، داستان استاد و شاگرد، استاد و دانشجو، استاد و شاگرد، معلم و شاگرد، معلم و دانش آموز، دبیر، معلم، استاد، دانشجو، شاگرد، داستان جدید، داستان های واقعی، واقعیت، سوت زدن سر کلاس، کلاس، کلاس درس، تخته، سر کلاس، س ک س، خاطرات استاد، خاطرات دانشجو، خاطرات، آشنایی با دختر، دختر، بار.دار، حا.مله، بچه، نا پدری، طنز، جوک، جک، داستان خنده دار، خنده بازار، خندونک، خنده، طنزآمیز، مطالب طنز، متن خنده دار، متن طنز، اس ام اس، باحال، زن.اشویی، سر کلاس درس،

[ جمعه 1392/06/15 ] [ ساعت 14 و 28 دقیقه و 16 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


راحله توی خونه نشسته بود و برای تماس دوست پسرش باربد بیقراری میکرد . راحله تازه ۱۴ ساله شده بود و ۳ ماه پیش در راه مدرسه با باربد آشنا شده بود ، باربد از اون تیپ پسرهایی بود که به راحتی میتونست دل دخترها رو اسیر خودش کنه ، پسری خوش تیپ و چرب زبون که توی این مدت کم تونسته بود همه چیز راحله بشه و روی تخت پادشاهیه قلبش  حکمفرمایی کنه .راحله چیز زیادی در مورد باربد نمیدونست ، راحله شیفته ظاهر زیبا و حرفهای دل نشین باربد شده بود ، برای راحله خیلی زود بود که وارد این بازیهای عشقی بشه ، اما او فقط و فقط به باربد فکر میکرد .
راحله از اون دخترهای رمانتیک و عاشق پیشه بود ، از اون دخترهایی که تشنه عشق و محبت هستند ، حالا هر عشق و محبتی که میخواست باشه و از طرف هر کسی اعمال بشه .
باربد قولهای زیادی به راحله داده بود ، از جمله قول ازدواج . راحله به روزی فکر میکرد که با لباس عروسی در کنار باربد ایستاده بود و دست در دست او به روی تمام دخترانی که با نگاهی پر از حسد به او خیره شده بودند ، می خندید .
صدای زنگ تلفن رشته افکار راحله رو  پاره کرد . راحله سریع از جا بلند شد و به سمت تلفن خیز گرفت و قبل از اینکه بذاره کس دیگه ای گوشی رو برداره ، گوشی رو برداشت و سلام کرد و بعد این سلام گرم باربد بود که به پیشواز سلامش اومد .




ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، رمان، دانلود، دانلودستان، دانلود داستان، داستان عاشقانه، داستان عشقولانه، داستان خیانت، دانلود رمان، داستانک، داستان بلند، داستان کوتاه، داستان طولانی، رمان عاشقانه، رمان زیبا، رمان بسیار زیبا، زیبا، عاشقانه، عشق، عشقولانه، عشق و هوس، هوس، عشق دروغین، هوسباز، دروغگو، عاشق دروغگو، خیانت، دانلود داستان جدید، دانلود رمان جدید، دانلود رمان های عاشقانه، عشقی، عشقول، عاشقی، عاشق، عشقبازی، عشق بازی، عشقناک، عشق و خیانت و هوس، داستان هوس، داستان خیانت در عشق، فرار از خانه، دختر فراری، داستان دختری که از خانه فرار کرد، داستان دختران فراری، دختر، دختر ساده، دوستی های خیابانی، فرار از خونه، فرار کردن از خانه، دختر و پسر، دخترک و پسرک، دختر پسر عاشق، روابط دختر و پسر، رابطه های دختر و پسر، روابط پنهانی، عواقب رابطه های دختر و پسر، پنهان، دوستی پنهانی، دوستی و خیانت، نامردی، داستان نامردی، داستان کوتاه سد عشق، سد، سد عشق، دختری که فرار کرد، فراری، فرار، زن، دختر لا.شی، دختر خراب، زن فراری، زن های بد، دختر بد، باند، فا.حشه، معتاد، دختر معتاد، مواد .فروش، قربانی شدن دختر، تجا.وز به دخترک، تجاو.ز به دختر، دختر دبیرستانی، دختران کوچک، دختران دبیرستانی، فریب، فریب خوردن، تعمه شدن، طعمه شدن، بازیچه شدن به دست پسر، بازی دختر و پسر، فریب زدن دختر، فریب خوردن دختر دبیرستانی، ازدواج، ازدواج های دروغین، دوست پسر، دوست دختر، جی اف، بی اف، دوستیابی، دوست یابی، دوستی، دوست شدن با پسر، دوست شدن با دختر، همبازی، هم بازی، پسر هوسباز، دختر هوسباز، دوست، دوستپسر، دوستدختر، رابطه پسر و دختر، عکس، دختر 14 ساله، تجاوز کردن، تجاوز کردن به دختر 14 ساله، تجاوز کردن به دختر، تجاوز، دختر کوچک، دخترک، قربانی، قربانی شدن، گول خوردن، رمانتیک، رومانتیک، داستان رمانتیک، رمان رمانتیک، داستان آتشین، داستان داغ، خبر داغ داغ، آبرو رفتن، عشق بیهوده، عشق و عاشقی، داستان آموزنده، عشق آ.تشین، آتش عشق، پسر دروغگو، داستان و رمان، دانلود داستان و رمان های جدید و عاشقانه، راحله و باربد، پیشی و جوجو، دختر ناز، دعوای خانوادگی، کتک خوردن، ریختن آبروی دختر، بی آبرو شدن، آبرو، بی آبرو شدن دختر، بی آبرویی، نجابت، پاک، نجیب، دختر نجیب، گول زدن دختر، گول خوردن دختر، دختری که در دام عشق و هوس افتاد،

[ پنجشنبه 1392/06/7 ] [ ساعت 14 و 39 دقیقه و 03 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.




ادامه مطلب



طبقه بندی: حیوانات، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان قصاب و سگ، داستان، رمان، دانلود، داستانک، داستان کوتاه، قصاب، سگ، داستان سگ، داستان قصاب، سگ باهوش، توله سگ، سگ خوشکل، قصابی، داستان و رمان، دانلودستان، مغازه ی قصابی، مغازه، کاغذ در دهان سگ، دهان، کاغذ، نامه، سگ نامه رسان، سوسیس، گوشت، ران، ران گوشت، کیسه، باهوش، ارزش، ارزش واقعی، داستان عجیب، داستان حیوانات، حیوانات، داستان جالب، داستان قشنگ، داستان آموزنده، مطالب عجیب، داستان جدید، اخلاقی، داستان باحال، سگ های باهوش، سگ تیز، خرید کردن سگ، خرید سگ، ناشکری، ناراضی، راضی نبودن،

[ چهارشنبه 1392/06/6 ] [ ساعت 16 و 32 دقیقه و 03 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


تفاوت زمین خوردن دخترا و پسرا

پسر در حال دویدن…
زااااارت (صدای زمین خوردن)
رفیق پسر: اوه اوه شاسکول چت شد؟
خاک بر سرت آبرومونو بردی الاغ، پاشو گمشو!
(شپلخخخخخ “صدای پس گردنی”)
یک رهگذر: چیزی مصرف کردی؟یکم کمتر میزدی خب!!
یک خانوم جوان رهگذر: ایییییش پسر دست و پا چلفتیِ خنگ!
...


ادامه مطلب



طبقه بندی: اس ام اس، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، جک و مطالب طنز،
برچسب ها:جیگر، تفاوت زمین خوردن دخترا و پسرا، دختر و پسر، داستان و رمان، داستان، رمان، طنز، داستان خنده دار، داستان طنز، داستان عاشقانه، داستان باحال، داستان غمگین، داستان جالب، داستان دختر و پسر، داستان زمین خوردن، داستان ضد دختر، داستان ضد پسر، داستان دخترانه، داستان پسرانه، پسر باحال، دختر باحال، زمین خوردن دخترا و پسرا، رمان جالب، رهگذر، تفاوت زمین خوردن دختر و پسر، زمین خوردن، زمین خوردن دختر، زمین خوردن پسر، مطالب خنده دار، مطالب طنز، عاشقانه، خوردن زمین، ضد دختر، ضد پسر، دخترک، پسرک، تفاوت دختر با پسر، پسر در حال دویدن، شاسکول، دست و پا چلفتیِ، دختر در حال راه رفتن، کفش پاشنه بلند، جوان، پسر جوان، دختر جوان، متلک،

[ سه شنبه 1392/05/29 ] [ ساعت 16 و 59 دقیقه و 48 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم. از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را. تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی. زن با کمال میل می‌پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم. لیکن تنها به یک سوالم جواب بده. زن می‌پذیرد.



ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، جک و مطالب طنز،
برچسب ها:داستان کوتاه بی وفایی، داستان، رمان، داستانک، داستان کوتاه، دانلود داستان، داستان عاشقانه، داستان بی وفایی، داستان داغ، داستان خیانت، داستان و رمان، داستان عشقی، داستان باحال، زن و شوهر، داستان زن و شوهر، داستان خنده دار، جریان زن و شوهر، زن، شوهر، مرد، همسر، دوست، رفیق، عاشقانه، دختر و پسر، زن و مرد، داستان تنوع طلبی، عشق، عاشق، عشقولانه، عشقی، معشوق، عشق و حال، باحال، جالب، طنز، تنوع طلبی، طلاق، دلیل طلاق، خاستگار، درخواست ازدواج، زندگی، زندگی خوب، مهریه، بخشیدن مهریه، دفتر خانه، دفتر ازدواج و طلاق، ازدواج، جدایی، جدا شدن، دلایل جدایی، جدا، بله برون، لبخندی شیطنت آمیز، زرنگی، شیطنت آمیز، شیطنت، لبخند، خنده، مسخره، طاقت، اعتماد به نفس، آشنا شدن، آشنایی با مرد، آشنایی با زن، محضر، محضر طلاق و ازدواج، عروسی، نامزدی، عقد، زندگی‌ واقعی، ناز و نعمت، تجربه، هاج و واج، بیچاره شدن، مرد بیچاره، بیچاره، بدبختی، سادگی، همسر سابق، احمق، نامه، احمقانه، پوزخند، پاره، همسر جدید، زنگ خوردن تلفن، برق شادی در چشم، ویران شدن، صدا، مردی ثروتمند، مردان گرفتار، مهریه‌های سنگین، نجات، شرّ، زنان احمق، حماقت، گل خوردن، گول خوردن، متن های آموزنده، دیوانگی، کلک زدن، آشغال، زناشویی،

[ پنجشنبه 1392/05/10 ] [ ساعت 11 و 10 دقیقه و 29 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :



ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:عشـــــــــق بـــــی پــایــان، عشق، عاشقانه، داستانک، داستان، عشقولانه، رمان، عاشق، عشق ماندگار، عشق همیشگی، عشق بی پایان، پیرمرد، پیرزن، عشق پیر، زن و شوهر، عشقولی، رمانتیک، مهربان، تصادف، عشق پیرزن و پیرمرد، ماشین، آسیب، پرستار، پانسمان، عابر، غمگین، سالمند، خانه سالمندان، همسر، آلزایمر، پیرمرد عاشق، پیرزن عاشق، شناخت، رومانتیک، دو نفره، داستان دو نفره،

[ پنجشنبه 1392/05/3 ] [ ساعت 18 و 45 دقیقه و 31 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


یه روز یه دختره یه پسره را تو خیابون می بینه خیلی ازش خوشش میاد خلاصه هر کاری می کنه دل پسره را به دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه ، چون فکر می کنه همه دختر ها مثل هم هستند ازاین داستان ها شنیده بود که همه دخترها بی وفا هستند.....



ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، رمان، داستان عاشقانه، داستان کوتاه، داستانک، غمگین، خیانت، داستان عشقی، عشق واقعی، عشق، معشوق، عاشق، رابطه، داستان دوستی دختر و پسر، داستان روابط دختر و پسر، دختر، پسر، ضد دختر، نامردی های دختر، بی وفایی، ضد پسر، پسرانه، دخترانه، دخترونه، پسرونه، عشقی، عشق و عاشقی، داستان دختر و پسر عاشق، داستان رابطه دختر و پسر، داستان باحال، داستان زیبا، داستان hot، داغ، لاو، دوست داشتن، نا مردی، رابطه ی دختر و پسر، روابط دختر و پسر، دختر و پسر، دختر پسر عاشق، دخی، دخمل، عشقولانه، عجقولی، جوجو و پیشی، جوجو، پیشی، عشق های نایاب، دوستی های خیابانی، دوستی های خیابونی، بی اعتنا، اعتنا، خوش آمدن، بی توجهی، بی وفا، دوست شدن، دوست پسر، دوس پسر، دوست دختر، دوس دختر، زید، ضید، جی اف، بی اف، دوستی، دوست، دوستپسر، دوستدختر، امتحان عشق، امتحان، امتحان کردن همدیگر، امتحان کردن عشق، یاس، یاس سفید، خون، قرمز، گل، گل یاس، مرگ، بیماری، مردن، دفن، تصادف، سر مزار، یواشکی، دوستی های پنهانی، دوستی پنهانی، دوستی یواشکی، دفن کردن، مرگ عشق،

[ دوشنبه 1392/04/31 ] [ ساعت 10 و 49 دقیقه و 37 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



لطفا کپی نکنید


سلام دوستان گلم این داستانی که میزارم داستانی هست که امروز خودم نوشتمش و بعد 5 سال دوباره داستان نوشتم...
امکان داره خوب نباشه یا از هر نظر خوشتون نیاد و توش غلط املایی و انشائی باشه...به هر حال ببخشید دیگه...


یه خواهشی هم ازتون دارم ... تو رو خدا هر کس این داستان خواند حتما بهم نظرشو بگه... بدون تعارف...ممنونم


داستان تو ادامه مطلب میزارمش چون میخوام قفلش بکنم که کسی کپیش نکنه البته با وجود قفل بودن بازم بعضی ها کپی میکنن ...

خواهشا کپی نکنید ...


اگر داستانو خواستید تو نظرات ازم اجازه بگیرید تا بهتون فایل ووردشو بدم... نظر یادتون نره ها... آفرین



داستان در ادامه مطلب هست 




ادامه مطلب



طبقه بندی: عکس و والپیپر، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، دلنوشته های سارا، مطالب خودم (کپی ممنوع)،
برچسب ها:داستان روح خبیث، روح خبیث، داستان، رمان، روح، داستان روح، جن، داستان تخیلی، داستان وحشتناک، تخیلی، وحشتناک، سرزمین ارواح، داستان سرزمین ارواح، ارواح، داستان ارواح، پیرزن خبیث، پیرزن، خبیث، اتفاقات عجیب، پیرزن جادوگر، جادوگر، جادو، طلسم، پیرزن خبیث وحشتناک، سرزمین، اهالی سرزمین، روح سرگردان، آزار و اذیت کردن، آزار و اذیت کردن های روح سرگردان، آزارهای ارواح، خانه ی متروکه، زن و مرد جوان، خانه ی پیرزن، گربه، ناپدید شدن، ناپدیدی فرزند، عکس، عکس روح، عکس روح خبیث، داستان پیرزن خبیث، احضار ارواح، احضار ارواح در 6دقیقه، احضار روح، احضار روح و جن، احضار، زندگی با ارواح، زندگی با جن، كتابی متفاوت در مورد پدیده ای به نام .. روح، پدیده های ناشناخته، دنیای ناشناخته، سفری عجیب و باور نكردنی به دنیای ارواح، دنیای ارواح، دنیای جن، همه چیز در مورد جن، روح و ماورالطبیعه، ماورالطبیعه، دنیای سراسر شگفت انگیز، دنیای شگفت انگیز، عجیبترین، پر بیننده ترین، باور نكردنیترین، عجیب ترین، عجیب ترین و باور نكردنی ترین كتاب زندگیتان، باور نکردنی، دانلود کتاب، خرید کتاب، کتاب جن و روح، فیلم جن، فیلم روح، سفری اسرار آمیز و سرتاسر ترس و وحشت، ترس، وحشت، اسرار آمیز، آیا ارواح دیگران را اذیت می كنند؟؟؟، چگونه می توانیم با ارواح تماس بگیریم، ایست قلبی، جهان ارواح، جهان ناشناخته ها، ارتباط با ارواح، حركت اجسام توسط ارواح، ارتباط با جن، حركت اجسام توسط جن، دنیای وحشت، همه چیز در مورد جن و روح،

[ دوشنبه 1392/03/27 ] [ ساعت 21 و 14 دقیقه و 56 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



سلام دوستان یکی از بازدید کننده های وبلاگم ازم خواست تا داستان عاشقانه ی خودش و عشقش را بذارم تو وبلاگم و شما دوستان نظراتتون بهش بگید...

این داستان از زبان خود ایمان هست و من فقط کوپی کردم و در وبلاگم قرار دادم بنا به درخواست خودشون...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


زندگی ایمان 23 ساله از کازرون

دختری رو دوست میداشتم ولی متاسفانه بهش نرسیدم تو زندگیم عاشق دختری بودم که از پیشم رفت 2 سال باهاش دوست بودم خیلی خوشکل بود یک فرشته روی زمین بود وقتی میبو.سیدمش گریه میکرد و میگفت بیا با هم ازدواج کنیم بهش گفتم سمیرا اخه وضع مالی من خوب نیست اخه ما کجا شما کجا دختر شما پولدارین بعد چند مدتی خواستگاری اومد خونشون پدرش قبول کرد بهم زنگ زد و با گریه گفت بیا کارت دارم رفتم دم خونشون اومد توی ب.غلم گرفتمش بدنش مثل یخ سرد شده بود گریه می کرد گفت اگر دوستم داری بیا با هم فرار کنیم نمیدونستم چی بگم بهش گفتم من دوستت ندارم ولی اون قدر دوستش داشتم رفت داخل منزل بعد از چند لحضه سرو صدای گریه و داد اومد تا فهمیدم سمیرا شارگشو زده بود زنده موند ولی هیچ وقت دوست نداشتم که خوشبختی شو نابود کنم رفتم پیش پدرش همه چیزو گفتم یک کشیده بهم زد گفت برو دست از سر دخترم بردار رفتم ولی در خونه شون منتظر بودم تا یک بار دیگه ببینمش ولی اون از ایران رفته بود سمیرای خوشکل من رفته بود ببخشید سرتون درد اوردم منو ببخشین


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این نوشته از طرف خود ایمان بود و هر غلط املایی که توش باشه من بی تقصیرم...

این هم آدرس وبلاگشون : http://dos1368.blogfa.com




طبقه بندی: خاطرات، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، معرفی سایت و وبلاگ، مطالب دوستان و درخواستی،
برچسب ها:داستان ایمان و سمیرا، داستان، داستان واقع، داستان عاشقانه، رمان، رمان عاشقانه، رمان واقعی، عشق، عاشقانه، داستان دختر و پسر، رمانتیک، عاشق، عشقولانه، باحال، داستان باحال، داستان غمگین، داستان رمانتیک، عشق و عاشقی، لاو، سمیرا، ایمان، سمیرا و ایمان، داستان عاشقانه ی خودش و عشقش، داستان عاشقانه عاشق و معشوق، داستان جدایی، جدایی، زندگی ایمان 23 ساله از کازرون، کازرون، دختر کازرون، پسر کازرون، دوست داشتن، دوستت دارم، عاشق بودن، فرشته، بو.سه، بو.سیدن، ب.غل، بغ.ل، ازدو.اج، خودکشی، داستان خودکشی، خودکشی عاشق<داستان خودکشی عاشق، خودکشی معشوق، خودکشی عاشقانه،

[ پنجشنبه 1392/03/16 ] [ ساعت 13 و 15 دقیقه و 55 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یک نفر را دوست داشت

“دلداده اش را “با او چنین گفته بود:

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »



ادامه مطلب



طبقه بندی: شعر، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان دختر نابینا و عشقش، داستان، رمان، داستان عاشقانه، داستان رمانتیک، رمانتیک، عشق، عشق واقعی، داستان نامردی، داستان دخترک و پسرک، دختر نابینا و عشقش، پسر نابینا و عشقش، دختر، پسر، دختر نامرد، پسر عاشق، دختر عاشق، عشق و جدایی، جدایی، نامردی، عاشق، عشقولانه، داستان غمناک، داستان غمگین، داستان باحال، داستان تکان دهنده، عشق و عاشقی، نابینا،

[ پنجشنبه 1392/02/19 ] [ ساعت 16 و 40 دقیقه و 51 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


به نام خدا

دختر کوچولو وارد بقالی شد و کاغذی به طرف بقال دراز کرد و گفت: مامانم

گفته چیزهایی که در این لیست نوشته بهم بدی، این هم پولش.

بقال کاغذ رو گرفت و لیست نوشته شده در کاغذ را فراهم کرد و به دست دختر

بچه داد، بعد لبخندی زد و گفت: چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش

می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.

ولی دختر کوچولو از جای خودش تکون نخورد، مرد بقال که احساس کرد دختر بچه

برای برداشتن شکلات‌ها خجالت می‌کشه گفت: “دخترم! خجالت نکش، بیا جلو

خودت شکلاتهاتو بردار

دخترک پاسخ داد: “عمو! نمی‌خوام خودم شکلاتها رو بردارم، نمی‌شه شما بهم بدین؟

بقال با تعجب پرسید: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی می‌کنه؟

و دخترک با خنده‌ای کودکانه گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره!

————–

داشتم فکر میکردم حواسمون به‌اندازه یه بچه کوچولو هم جمع نیس که بدونیم

و مطمئن باشیم که مشت خدا از مشت ما بزرگتره

امام صادق علیه السلام در دعایی می‌فرماید:

یَا مُعْطِیَ الْخَیْرَاتِ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ

أَعْطِنِی مِنْ خَیْرِ الدُّنْیَا وَ الْآخِرَةِ مَا أَنْتَ أَهْلُه‏

ای عطا کننده‌ی خیرها! بر محمد و آل محمد درود و رحمت فرست و به من خیر

دنیا و آخرت را ـ آن چنان که در خور تو است ـ عطا نما.

کافی، ج ۲، ص ۵۹

 





طبقه بندی: عمومی، آموزشی، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:مشت خدا، داستان، رمان، داستان مشت خدا، مطالب آموزنده، مطالب آموزشی، پزشکی، علمی، آموزنده، آموزشی،

[ دوشنبه 1392/02/16 ] [ ساعت 19 و 45 دقیقه و 58 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



 

با اولین سیلی گیج شدم. احساس کردم همه چیز را برعکس میبینم

بهزاد داد می‌کشید و باز هم مرا می‌زد. هر چه التماسش می‌کردم، انگار نه انگار

تا به حال چنین رفتاری از شوهرم که چند سال بود با هم زندگی می‌کردیم، ندیده بودم. آن هم جلوی مردم

همه جمع شده بودند. هر کسی چیزی می‌گفت. چند نفر تلاش می‌کردند او را از من دور کنند. اما ظاهرا ناراحتی اش حدی نداشت و هیچ کس نمی‌توانست حریفش بشود

پسر جوانی که به نظر می‌رسید تازه دستش را از پریز برق درآورده، وقتی دید اوضاع هر لحظه بدتر می‌شود به بغل دستی‌ اش گفت: ...

- بابا یکی زنگ بزنه به ۱۱۰ 

و خودش مشغول شماره گرفتن شد.


ادامه مطلب



طبقه بندی: عکس و والپیپر، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان کوتاه سیلی، داستان، داستان کوتاه جالب، رمان، داستان کفش های نوک تیز، داستان کفش پاشنه بلند، داستان عاشقانه، داستان غمناک، داستان غمگین، داستان رمانتیک، عکس عاشقانه، داستان زیبا، داستان باحال، عاشقانه، داستان دختر و پسر، داستان زیبای مرگ، داستان عشق، داستان دخترک با کفش پاشنه بلند و تیز،

[ سه شنبه 1392/01/27 ] [ ساعت 10 و 32 دقیقه و 47 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 2 :. [ 1 ] [ 2 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه