تبلیغات
♥ آسمان پر ستاره شیراز ♥ وبلاگ متنوع و جالب ♥ - مطالب ابر داستان عاشقانه

♥ آسمان پر ستاره شیراز ♥ وبلاگ متنوع و جالب ♥

عکس,فیلم,کلیپ,آهنگ,نرم افزار,بازی,عاشقانه,آموزشی,علمی,مسابقه,دانلود,شیراز,داستان,کتاب,پزشکی,کسب در آمد,دوستیابی,طنز,پ ن پ,اخبار,

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ♥ آسمان پر ستاره شیراز ♥ وبلاگ متنوع و جالب ♥ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.


داستان عاشقانه تصویری زندگی دو گربه ( بسیار خنده دار )

2تا گربه ی عاشق با هم ازدواج کردند: 








ادامه مطلب



طبقه بندی: حیوانات، عاشقانه ها، عکس و والپیپر، داستان و رمان، همه ی مطالب، جک و مطالب طنز،
برچسب ها:دانلود، خنده دار، طنز، داستان تصویری، داستان عاشقانه، س ک س - حیوانات، عکس،

[ جمعه 1393/03/23 ] [ ساعت 16 و 24 دقیقه و 00 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….()!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.








طبقه بندی: عاشقانه ها، همه ی مطالب، داستان و رمان،
برچسب ها:داستان ازدواج، عشق، زن و شوهر عاشق، ازدواج عاشقانه، داستان عاشقانه، داستان، رمان،

[ یکشنبه 1392/06/24 ] [ ساعت 02 و 13 دقیقه و 00 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


راحله توی خونه نشسته بود و برای تماس دوست پسرش باربد بیقراری میکرد . راحله تازه ۱۴ ساله شده بود و ۳ ماه پیش در راه مدرسه با باربد آشنا شده بود ، باربد از اون تیپ پسرهایی بود که به راحتی میتونست دل دخترها رو اسیر خودش کنه ، پسری خوش تیپ و چرب زبون که توی این مدت کم تونسته بود همه چیز راحله بشه و روی تخت پادشاهیه قلبش  حکمفرمایی کنه .راحله چیز زیادی در مورد باربد نمیدونست ، راحله شیفته ظاهر زیبا و حرفهای دل نشین باربد شده بود ، برای راحله خیلی زود بود که وارد این بازیهای عشقی بشه ، اما او فقط و فقط به باربد فکر میکرد .
راحله از اون دخترهای رمانتیک و عاشق پیشه بود ، از اون دخترهایی که تشنه عشق و محبت هستند ، حالا هر عشق و محبتی که میخواست باشه و از طرف هر کسی اعمال بشه .
باربد قولهای زیادی به راحله داده بود ، از جمله قول ازدواج . راحله به روزی فکر میکرد که با لباس عروسی در کنار باربد ایستاده بود و دست در دست او به روی تمام دخترانی که با نگاهی پر از حسد به او خیره شده بودند ، می خندید .
صدای زنگ تلفن رشته افکار راحله رو  پاره کرد . راحله سریع از جا بلند شد و به سمت تلفن خیز گرفت و قبل از اینکه بذاره کس دیگه ای گوشی رو برداره ، گوشی رو برداشت و سلام کرد و بعد این سلام گرم باربد بود که به پیشواز سلامش اومد .




ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، رمان، دانلود، دانلودستان، دانلود داستان، داستان عاشقانه، داستان عشقولانه، داستان خیانت، دانلود رمان، داستانک، داستان بلند، داستان کوتاه، داستان طولانی، رمان عاشقانه، رمان زیبا، رمان بسیار زیبا، زیبا، عاشقانه، عشق، عشقولانه، عشق و هوس، هوس، عشق دروغین، هوسباز، دروغگو، عاشق دروغگو، خیانت، دانلود داستان جدید، دانلود رمان جدید، دانلود رمان های عاشقانه، عشقی، عشقول، عاشقی، عاشق، عشقبازی، عشق بازی، عشقناک، عشق و خیانت و هوس، داستان هوس، داستان خیانت در عشق، فرار از خانه، دختر فراری، داستان دختری که از خانه فرار کرد، داستان دختران فراری، دختر، دختر ساده، دوستی های خیابانی، فرار از خونه، فرار کردن از خانه، دختر و پسر، دخترک و پسرک، دختر پسر عاشق، روابط دختر و پسر، رابطه های دختر و پسر، روابط پنهانی، عواقب رابطه های دختر و پسر، پنهان، دوستی پنهانی، دوستی و خیانت، نامردی، داستان نامردی، داستان کوتاه سد عشق، سد، سد عشق، دختری که فرار کرد، فراری، فرار، زن، دختر لا.شی، دختر خراب، زن فراری، زن های بد، دختر بد، باند، فا.حشه، معتاد، دختر معتاد، مواد .فروش، قربانی شدن دختر، تجا.وز به دخترک، تجاو.ز به دختر، دختر دبیرستانی، دختران کوچک، دختران دبیرستانی، فریب، فریب خوردن، تعمه شدن، طعمه شدن، بازیچه شدن به دست پسر، بازی دختر و پسر، فریب زدن دختر، فریب خوردن دختر دبیرستانی، ازدواج، ازدواج های دروغین، دوست پسر، دوست دختر، جی اف، بی اف، دوستیابی، دوست یابی، دوستی، دوست شدن با پسر، دوست شدن با دختر، همبازی، هم بازی، پسر هوسباز، دختر هوسباز، دوست، دوستپسر، دوستدختر، رابطه پسر و دختر، عکس، دختر 14 ساله، تجاوز کردن، تجاوز کردن به دختر 14 ساله، تجاوز کردن به دختر، تجاوز، دختر کوچک، دخترک، قربانی، قربانی شدن، گول خوردن، رمانتیک، رومانتیک، داستان رمانتیک، رمان رمانتیک، داستان آتشین، داستان داغ، خبر داغ داغ، آبرو رفتن، عشق بیهوده، عشق و عاشقی، داستان آموزنده، عشق آ.تشین، آتش عشق، پسر دروغگو، داستان و رمان، دانلود داستان و رمان های جدید و عاشقانه، راحله و باربد، پیشی و جوجو، دختر ناز، دعوای خانوادگی، کتک خوردن، ریختن آبروی دختر، بی آبرو شدن، آبرو، بی آبرو شدن دختر، بی آبرویی، نجابت، پاک، نجیب، دختر نجیب، گول زدن دختر، گول خوردن دختر، دختری که در دام عشق و هوس افتاد،

[ پنجشنبه 1392/06/7 ] [ ساعت 14 و 39 دقیقه و 03 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]






پسری دختر زیبایی رو تو خیابون دید.... شیفته اش شد .... چند ساعتی باهم تو خیابون قدم میزدند ...
که یهویه مازراتی جلوی پاشون ترمز کرد . . .
دختره به پسر گفت :
خوش گذشت اما من همیشه نمیتونم پیاده راه برم .... کار نداری؟!! بای ...!
دختره نشست تو ماشین
راننده بهش گفت : خانوم ببخشید میشه پیاده بشی؟ ... من راننده این اقا هستم !!!!









طبقه بندی: عاشقانه ها، عکس و والپیپر، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان عاشقانه دختر زیبا، داستان، عکس، عاشقانه، ماشین، طمع کردن، داستان عاشقانه، رمان، دانلود، عشق، معشوق، عاشق، عاشقی، دوست داشتن، دختر، پسر، دختر زیبا، دختر خوشگل، زیبایی، زیبا، دخترک، پسرک، دختر و پسر، رابطه دختر و پسر، دوستی دختر و پسر، دخترک و پسرک، عشق دو طرفه، داستان عشق دو طرفه، داستان عشق یک طرفه، دوست، دوستی، زید، دوست دختر، دوست پسر، دوستی های خیابانی، عشق و عاشقی، شیفته شدن، روابط دختر و پسر، داستان دختر و پسر، داستان نامردی، داستان خیانت، خیانت، نامردی، نامرد، نا مردی، بی انصاف، ظلم کردن، داستان عاشقانه دختر و پسر، داستان رابطه دختر و پسر، پول پرست، عکس ماشین، پولدار، پول دار، هوس، قدم زدن، قدم زدن دختر و پسر باهم، قدم، قدم زدن عاشقانه، مازرات، ترمز کردن، ایستادن ماشین، ایستادن، ترمز، راننده، دخترک پست، دختر بی شخصیت، گول خوردن، دختری که در خیابان سوار ماشین پسر شد، داستان دختر، داستان پسر، دختر خیابانی، داستان دختر خیابانی، پسر خیابانی، خیابان،

[ سه شنبه 1392/05/29 ] [ ساعت 16 و 13 دقیقه و 13 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد. شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم. از زن اصرار و از شوهر انکار. در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها. زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را. تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی. زن با کمال میل می‌پذیرد. در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم. لیکن تنها به یک سوالم جواب بده. زن می‌پذیرد.



ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، جک و مطالب طنز،
برچسب ها:داستان کوتاه بی وفایی، داستان، رمان، داستانک، داستان کوتاه، دانلود داستان، داستان عاشقانه، داستان بی وفایی، داستان داغ، داستان خیانت، داستان و رمان، داستان عشقی، داستان باحال، زن و شوهر، داستان زن و شوهر، داستان خنده دار، جریان زن و شوهر، زن، شوهر، مرد، همسر، دوست، رفیق، عاشقانه، دختر و پسر، زن و مرد، داستان تنوع طلبی، عشق، عاشق، عشقولانه، عشقی، معشوق، عشق و حال، باحال، جالب، طنز، تنوع طلبی، طلاق، دلیل طلاق، خاستگار، درخواست ازدواج، زندگی، زندگی خوب، مهریه، بخشیدن مهریه، دفتر خانه، دفتر ازدواج و طلاق، ازدواج، جدایی، جدا شدن، دلایل جدایی، جدا، بله برون، لبخندی شیطنت آمیز، زرنگی، شیطنت آمیز، شیطنت، لبخند، خنده، مسخره، طاقت، اعتماد به نفس، آشنا شدن، آشنایی با مرد، آشنایی با زن، محضر، محضر طلاق و ازدواج، عروسی، نامزدی، عقد، زندگی‌ واقعی، ناز و نعمت، تجربه، هاج و واج، بیچاره شدن، مرد بیچاره، بیچاره، بدبختی، سادگی، همسر سابق، احمق، نامه، احمقانه، پوزخند، پاره، همسر جدید، زنگ خوردن تلفن، برق شادی در چشم، ویران شدن، صدا، مردی ثروتمند، مردان گرفتار، مهریه‌های سنگین، نجات، شرّ، زنان احمق، حماقت، گل خوردن، گول خوردن، متن های آموزنده، دیوانگی، کلک زدن، آشغال، زناشویی،

[ پنجشنبه 1392/05/10 ] [ ساعت 11 و 10 دقیقه و 29 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


یه روز یه دختره یه پسره را تو خیابون می بینه خیلی ازش خوشش میاد خلاصه هر کاری می کنه دل پسره را به دست بیاره پسره اعتنایی نمیکنه ، چون فکر می کنه همه دختر ها مثل هم هستند ازاین داستان ها شنیده بود که همه دخترها بی وفا هستند.....



ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، رمان، داستان عاشقانه، داستان کوتاه، داستانک، غمگین، خیانت، داستان عشقی، عشق واقعی، عشق، معشوق، عاشق، رابطه، داستان دوستی دختر و پسر، داستان روابط دختر و پسر، دختر، پسر، ضد دختر، نامردی های دختر، بی وفایی، ضد پسر، پسرانه، دخترانه، دخترونه، پسرونه، عشقی، عشق و عاشقی، داستان دختر و پسر عاشق، داستان رابطه دختر و پسر، داستان باحال، داستان زیبا، داستان hot، داغ، لاو، دوست داشتن، نا مردی، رابطه ی دختر و پسر، روابط دختر و پسر، دختر و پسر، دختر پسر عاشق، دخی، دخمل، عشقولانه، عجقولی، جوجو و پیشی، جوجو، پیشی، عشق های نایاب، دوستی های خیابانی، دوستی های خیابونی، بی اعتنا، اعتنا، خوش آمدن، بی توجهی، بی وفا، دوست شدن، دوست پسر، دوس پسر، دوست دختر، دوس دختر، زید، ضید، جی اف، بی اف، دوستی، دوست، دوستپسر، دوستدختر، امتحان عشق، امتحان، امتحان کردن همدیگر، امتحان کردن عشق، یاس، یاس سفید، خون، قرمز، گل، گل یاس، مرگ، بیماری، مردن، دفن، تصادف، سر مزار، یواشکی، دوستی های پنهانی، دوستی پنهانی، دوستی یواشکی، دفن کردن، مرگ عشق،

[ دوشنبه 1392/04/31 ] [ ساعت 10 و 49 دقیقه و 37 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



سلام دوستان یکی از بازدید کننده های وبلاگم ازم خواست تا داستان عاشقانه ی خودش و عشقش را بذارم تو وبلاگم و شما دوستان نظراتتون بهش بگید...

این داستان از زبان خود ایمان هست و من فقط کوپی کردم و در وبلاگم قرار دادم بنا به درخواست خودشون...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------


زندگی ایمان 23 ساله از کازرون

دختری رو دوست میداشتم ولی متاسفانه بهش نرسیدم تو زندگیم عاشق دختری بودم که از پیشم رفت 2 سال باهاش دوست بودم خیلی خوشکل بود یک فرشته روی زمین بود وقتی میبو.سیدمش گریه میکرد و میگفت بیا با هم ازدواج کنیم بهش گفتم سمیرا اخه وضع مالی من خوب نیست اخه ما کجا شما کجا دختر شما پولدارین بعد چند مدتی خواستگاری اومد خونشون پدرش قبول کرد بهم زنگ زد و با گریه گفت بیا کارت دارم رفتم دم خونشون اومد توی ب.غلم گرفتمش بدنش مثل یخ سرد شده بود گریه می کرد گفت اگر دوستم داری بیا با هم فرار کنیم نمیدونستم چی بگم بهش گفتم من دوستت ندارم ولی اون قدر دوستش داشتم رفت داخل منزل بعد از چند لحضه سرو صدای گریه و داد اومد تا فهمیدم سمیرا شارگشو زده بود زنده موند ولی هیچ وقت دوست نداشتم که خوشبختی شو نابود کنم رفتم پیش پدرش همه چیزو گفتم یک کشیده بهم زد گفت برو دست از سر دخترم بردار رفتم ولی در خونه شون منتظر بودم تا یک بار دیگه ببینمش ولی اون از ایران رفته بود سمیرای خوشکل من رفته بود ببخشید سرتون درد اوردم منو ببخشین


--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

این نوشته از طرف خود ایمان بود و هر غلط املایی که توش باشه من بی تقصیرم...

این هم آدرس وبلاگشون : http://dos1368.blogfa.com




طبقه بندی: خاطرات، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، معرفی سایت و وبلاگ، مطالب دوستان و درخواستی،
برچسب ها:داستان ایمان و سمیرا، داستان، داستان واقع، داستان عاشقانه، رمان، رمان عاشقانه، رمان واقعی، عشق، عاشقانه، داستان دختر و پسر، رمانتیک، عاشق، عشقولانه، باحال، داستان باحال، داستان غمگین، داستان رمانتیک، عشق و عاشقی، لاو، سمیرا، ایمان، سمیرا و ایمان، داستان عاشقانه ی خودش و عشقش، داستان عاشقانه عاشق و معشوق، داستان جدایی، جدایی، زندگی ایمان 23 ساله از کازرون، کازرون، دختر کازرون، پسر کازرون، دوست داشتن، دوستت دارم، عاشق بودن، فرشته، بو.سه، بو.سیدن، ب.غل، بغ.ل، ازدو.اج، خودکشی، داستان خودکشی، خودکشی عاشق<داستان خودکشی عاشق، خودکشی معشوق، خودکشی عاشقانه،

[ پنجشنبه 1392/03/16 ] [ ساعت 13 و 15 دقیقه و 55 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت

نه فقط از خود ، بلکه از تمام دنیا تنفر داشت اما یک نفر را دوست داشت

“دلداده اش را “با او چنین گفته بود:

« اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای

یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس تو و رویاهای تو خواهم شد »



ادامه مطلب



طبقه بندی: شعر، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان دختر نابینا و عشقش، داستان، رمان، داستان عاشقانه، داستان رمانتیک، رمانتیک، عشق، عشق واقعی، داستان نامردی، داستان دخترک و پسرک، دختر نابینا و عشقش، پسر نابینا و عشقش، دختر، پسر، دختر نامرد، پسر عاشق، دختر عاشق، عشق و جدایی، جدایی، نامردی، عاشق، عشقولانه، داستان غمناک، داستان غمگین، داستان باحال، داستان تکان دهنده، عشق و عاشقی، نابینا،

[ پنجشنبه 1392/02/19 ] [ ساعت 16 و 40 دقیقه و 51 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



 

با اولین سیلی گیج شدم. احساس کردم همه چیز را برعکس میبینم

بهزاد داد می‌کشید و باز هم مرا می‌زد. هر چه التماسش می‌کردم، انگار نه انگار

تا به حال چنین رفتاری از شوهرم که چند سال بود با هم زندگی می‌کردیم، ندیده بودم. آن هم جلوی مردم

همه جمع شده بودند. هر کسی چیزی می‌گفت. چند نفر تلاش می‌کردند او را از من دور کنند. اما ظاهرا ناراحتی اش حدی نداشت و هیچ کس نمی‌توانست حریفش بشود

پسر جوانی که به نظر می‌رسید تازه دستش را از پریز برق درآورده، وقتی دید اوضاع هر لحظه بدتر می‌شود به بغل دستی‌ اش گفت: ...

- بابا یکی زنگ بزنه به ۱۱۰ 

و خودش مشغول شماره گرفتن شد.


ادامه مطلب



طبقه بندی: عکس و والپیپر، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان کوتاه سیلی، داستان، داستان کوتاه جالب، رمان، داستان کفش های نوک تیز، داستان کفش پاشنه بلند، داستان عاشقانه، داستان غمناک، داستان غمگین، داستان رمانتیک، عکس عاشقانه، داستان زیبا، داستان باحال، عاشقانه، داستان دختر و پسر، داستان زیبای مرگ، داستان عشق، داستان دخترک با کفش پاشنه بلند و تیز،

[ سه شنبه 1392/01/27 ] [ ساعت 10 و 32 دقیقه و 47 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


خطاب به پسرهای .........

هیچ صفتی نمیشه براشون گذاشت!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان

پسره به دختری که تازه باهاش دوست شده بود میگه : امروز وقت داری بیای خونمون ؟

 

دختره : مامانم نمیذاره با چه بهونه ای بیام؟

 

پسره : بگو میخوام برم استخر...

 

دختره اومد خونه دوست پسرش

 

پسره : تو که اومدی استخر مثلا باید موهات خیس باشن،برو تو حموم موهاتو خیس کن!

 

وقتی دختره میره حموم،پسره به دوستاش زنگ میزنه...

 

پسره و دوستاش یکی یکی...

 

این آخری که رفت حموم ، نه 1ساعت نه2 ساعت ، موند تو حموم...

 

دیدن این دیر کرد ، رفتن حمومو یهو دیدن دختره و پسره رگ دستشونو باهم زدند و گوشه حموم افتادن و روی دیوار حموم نوشته:


نامردا خواهرم بود...

 

نکنید از این کارا دوست دختر شما خواهر یک بنده خداییه

 

شایدم اصلا برادر نداره که این اصلا مهم نیست

 

شاید دختره خره احمقه نمیفهمه چه آینده ای در انتظارشه ولی شما نکنید.

 





طبقه بندی: آموزشی، اس ام اس، عاشقانه ها، عکس و والپیپر، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، رمان، خیانت، داستان خیانت، داستان دوستی دختر و پسر، داستان آموزنده، داستان عاشقانه، داستان رمانتیک، داستان غمناک، داستان نامردی پسرا، نامردی پسرا، خیانت پسر به دختر، داستان غمگین، داستان خودکشی دختر و پسر، عاشقانه، عشق، عشقولانه، داستان خیانتی که باعث مرگ شد، حمام، حموم، دختر، پسر، دوستی دختر و پسر، نا مردی،

[ دوشنبه 1392/01/5 ] [ ساعت 21 و 43 دقیقه و 10 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


نگــاه کــه می کنــی ؛ می گوینــد : نــخ داد ...


عبــوس بــاش بانــو !


لبخنــد کــه میزنــی ؛ می گوینــد : پــا داد ...


لــال بــاش بانــو !


حــرف کــه می زنــی ؛ می گوینــد : جلــوه فروخــت ...


زندگــی بــرای تــو راحــت نیســت !

امــا ... تــو صبــور بــاش بانــو ...............!





طبقه بندی: عمومی، آموزشی، اس ام اس، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:کــور باش بانــو !شعر عاشقانه، داستان عاشقانه، غمگین، عشقولانه، رمانتیک، داستان، رمان، شعر، عاشقانه، تکان دهنده، بانو، مطلبی مخصوص زنان، دختران، زنان،

[ چهارشنبه 1391/11/18 ] [ ساعت 17 و 37 دقیقه و 27 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



یک روز یک زن و مرد با ماشینا شون با هم تصادف ناجوری می کنن. بطوریکه ماشین هردوشون بشدت آسیب میبینه. ولی هردوشون بطرز معجزه آسایی جون سالم بدر می برن ...

وقتی که هر دو از ماشینشون که حالا تبدیل به آهن قراضه شده بیرون میان، راننده ی خانم بر میگرده میگه :


ادامه مطلب



طبقه بندی: عکس و والپیپر، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، داستانک، رمان، داستان عاشقانه، داستان عشقی، داستان کوتاه، داستان تصادف، تصادف، داستان شیشه مشروب، مشروب، شیشه مشروب، زن و مرد، دختر و پسر، داستان زن و مرد، داستان دختر و پسر، داستان کلک زدن، تصادف ماشین، داستان رمانتیک، داستان خنده دار، داستان باحال، داستان راننده، معجزه، شیطنت، داستان شیطنت آمیز، تصادف دختر و پسر، داستان تصادف دختر و،

[ چهارشنبه 1391/11/4 ] [ ساعت 16 و 50 دقیقه و 24 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


تولد

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر  با عصبانیت گفت:  چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟  مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!   

 


ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، داستانک، داستان کوتاه، رمان، داستان عاشقانه، داستان تولد، داستان مادر، تولد، مادر، عشق، عشق مادر و فرزند، داستان غمناک، داستان غم انگیز، تولدت مبارک، مرگ، داستان دل شکستن، داستان دل شکوندن، دل شکسته، آموزنده، داستان آموزنده، مادر و فرزند، داستان مامان، داستان پسر، داستان مادر و پسر، داستان مادر و فرزند، پسر، شعر عاشقانه، شعر غمناک، شعر غمگین، داستان غمگین،

[ چهارشنبه 1391/11/4 ] [ ساعت 16 و 26 دقیقه و 03 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش دستفروشی می کرد. از این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد. روزی متوجه شد که تنها یک سکه ۱۰ سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که شدیداً احساس گرسنگی می کرد. تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند. بطور اتفاقی درب خانه ای را زد. دختر جوان و زیبایی در را باز کرد. پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و به جای غذا، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.


ادامه مطلب



طبقه بندی: آموزشی، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان یک لیوان شیر، داستان، رمان، داستانک، داستان کوتاه، داستان آموزنده، داستان عاشقانه، داستان دخترک جوان، داستان پسرک جوان، دختر و پسر جوان، دختر جوان، پسر جوان، عاشقانه، رمانتیک، عشقولانه، داستان آموزشی، عشق، عشق و عاشقی، یک لیوان شیر، کمک به دیگران، رمان عاشقانه، داستان تکان دهنده، از خود گذشتگی، پسرک فقیر، دختر زیبا، دختر مهربان، دخترک مهربان، پسرک مهربان، پسر عاشق، دختر عاشق، دختر جوان و زیبا، چهره زیبای دختر، داستان دختر و پسر، دختر و،

[ چهارشنبه 1391/11/4 ] [ ساعت 14 و 15 دقیقه و 46 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند مگر یک چیز:یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد


 


ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان جعبه کفش، داستان، رمان، جعبه کفش، داستان زن و شوهر، داستان عاشقانه، داستان رمانتیک، زندگی مشترک، داستان عاشقانه زن و شوهر، داستان کوتاه، داستان غمناک، داستان غمگین، زن و شوهر، داستانک، زن و شوهر پیر، راز خوشبختی زندگی مشترک، راز جعبه کفش، راز، راز زندگی، مشاجره، رمز و راز خوشبختی، داستان آموزنده، داستان عشقی،

[ چهارشنبه 1391/11/4 ] [ ساعت 00 و 52 دقیقه و 08 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه