تبلیغات
♥ آسمان پر ستاره شیراز ♥ وبلاگ متنوع و جالب ♥ - مطالب ابر داستان

♥ آسمان پر ستاره شیراز ♥ وبلاگ متنوع و جالب ♥

عکس,فیلم,کلیپ,آهنگ,نرم افزار,بازی,عاشقانه,آموزشی,علمی,مسابقه,دانلود,شیراز,داستان,کتاب,پزشکی,کسب در آمد,دوستیابی,طنز,پ ن پ,اخبار,

با سلام ... ورود شمارا به وبلاگ ♥ آسمان پر ستاره شیراز ♥ وبلاگ متنوع و جالب ♥ خوش آمد میگویم ... برای مشاهده کامل مطالب از آرشیو مطالب وبلاگ استفاده کنید.





ﺩﻭﺗﺎ ﺩﺳﺘﺸﻮ ﻣﺸﺖ ﮐﺮﺩ ﺟﻠﻮﻡ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ :
ﺍﮔﻪ ﺑﮕﯽ ﮔﻞ ﮐﺪﻭﻣﻪ ﻣﯿﻤﻮﻧﻢ ...!!!
ﭼﻪ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺳﺨﺘﯽ ﺑﻮﺩ ...
ﺗﺮﺱِ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺗﻤﺎﻡ ﻭﺟﻮﺩﻣﻮ ﻓﺮﺍﮔﺮﻓﺘﻪ
ﺑﻮﺩ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﻧﺪﺍﺩﻧﺶ ﻣﺤﮑﻢ ﺯﺩﻡ ﭘﺸﺖ ﺩﺳﺖ
ﭼﭙﺶ ﻭ ﮔﻔﺘﻢ ﺍﯾﻦ ﮔﻠﻪ ...!!!
ﺩﺳﺘﺸﻮ ﺑﺎﺯ ﮐﺮﺩ ... ﭘﻮﭺ ﺑﻮﺩ،،،
ﺍﺷﮑﻢ ﺟﺎﺭﯼ ﺷﺪ ﺭﻭﻭ ﮔﻮﻧﻪ ﻫﺎﻡ ...
ﺣﻮﺍﺳﺶ ﻧﺒﻮﺩ؛ﻭﻗﺘﯿﮑﻪ ﺑﺎﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﺍﺷﮑﻤﻮ
ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ...
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ : ﺩﺳﺖ ﺭﺍﺳﺘﺶ ﻫﻢ ﭘﻮﭺ ﺑﻮﺩ ... !!!
‏(ﺁﻧﮑﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﺮﻭﺩ؛ﺑﻪ ﻫﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺎﺷﺪ؛
ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﻣﯿﺮﻭﺩ )






ادامه مطلب



طبقه بندی: اس ام اس، عاشقانه ها، عکس و والپیپر، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:عکس دو نفره، عکس دختر و پسر، دختر و پسر عاشق، داستان، رمان، داستان عاشقانه دختر و پسر، عشق های امروزی،
دنبالک ها:♥بازاریابی,کسب در آمد,استخدام,مسابقه,همکاری در فروش,جواب مسابقات اینترنتی,جامعه مجازی♥، ♥فروشگاه اینترنتی آسمان +همکاری در فروش♥، ♥ فروشگاه اینترنتی اورادو ♥،

[ دوشنبه 1393/05/6 ] [ ساعت 19 و 25 دقیقه و 54 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


روی سخنم با اون کساییِ که به محض دیدن دختری که:

مشروب میخوره
میگن :
خرابه

سیگار میکشه
خرابه

بی حجابه
خرابه

بی دلیل میخنده
خرابه

با موزیک میرقصه
خرابه

تا دیروقت تو خیابونه
خرابه

لخت وسط بیابونه (از گرما)
خرابه

با همه شوخی میکنه
خرابه

با لبخند صحبت میکنه
خرابه

خرابـــــــــــــه آقا , خرابــــــــــه , به مولا قسم خــــــرابه






ادامه مطلب



طبقه بندی: عمومی، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، عکس و والپیپر،
برچسب ها:عکس، فاحشه، خراب، دختر، هوس، شهوت، داستان،

[ دوشنبه 1393/03/12 ] [ ساعت 12 و 21 دقیقه و 33 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


ازدستش عصبانی هستی

هرچی باهات حرف میزنه خودتو به نشنیدن میزنی

بعد صدات میکنه چندین بار

نگاهش نمی کنی فقط بهش میگی که باهاش قهری

بلند میشه ازپشت بغلت میکنه توچشمات نگاه میکنه

اولش خیلی جدی اما وسطاش خندش میگیره و میگه

توغلط میکنی بامن قهرکنی

ازلحن صداش خندت میگیره

همین برای خوشبخت بودن کافیه

اینکه بهت نشون میده طاقت نداره صداتو نشنوه ...









طبقه بندی: اس ام اس، عاشقانه ها، عکس و والپیپر، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:دوستی، داستان، متن های عاشقانه، مطالب رمانتیک، عکس، دختر و پسر، روابط دختر و پسر،

[ شنبه 1393/03/10 ] [ ساعت 22 و 24 دقیقه و 00 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



 ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ : ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ رو ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ !!!

ﺷﻮﻫﺮ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ ﻭ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺪ ﻭ ﭼﺸﻤﺶ ﺑﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ ، بعد ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻮﺷﺖ ، ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ هنگام ﺯﻧﮓ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺷﻮﻫﺮ ﺑﺼﺪﺍ ﺩﺭﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ : ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺎﺳﺎمو ﻋﻮﺽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺎﻡ ، ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ !!! ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﻮﺭشو ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺍیشاله ﺩﯾﮕﻪ ﺭﯾﺨﺘﺶ ﻭ ﻧﺒﯿﻨﻢ ، ﮐﺎﺵ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺪﯾﺪمش ﺑﺎ ﺗﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯿﺸﺪﻡ. ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ، ﻣﻦ ﺗﺎ ﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﯿﺸﺘﻢ. ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ…

ﺯﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ میمرد ﻭ ﭘﺮﭘﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﺮﻭﺝ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭼﯽ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﻮﺷﺘﻪ ؟!

ﺩﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﺧﻨﮕﻮﻝ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ، ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ! ﻣﻦ ﻣﯿﺮﻡ ﻧﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ… :-)))))))))))))


منبع : http://misaghetanha.blogsky.com











طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، جک و مطالب طنز،
برچسب ها:داستان، عاشقانه، طنز، خانم و آقا، دختر و پسر، زناشویی، زن و شوهر،

[ جمعه 1393/03/9 ] [ ساعت 23 و 59 دقیقه و 46 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


{ دختری از پسری پرسید که آیا اونو قشنگ میدونه؟
- پسر، جواب داد: نه...
*
- دختر، دوباره پرسید:
دوست داره تا ابد با اون بمونه؟
- پسر گفت: نه...
**
- دختر، باز سؤال کرد:
اگه ترکش کنه، گریه میکنه؟
- و پسر، جواب داد: نه...
...
***
دختر، خیلی ناراحت شد و اشک تو چشماش حلقه زد;
در حالی که میخواست دیگه برای همیشه بره،
پسر، بازوهاشو گرفت و گفت:

[ "تو قشنگ نیستی،
بلکه زیبایی" ;

"من نمیخوام تا ابد با تو باشم،
من نیاز دارم که تا ابد با تو باشم" ;

"و اگه تو بری،
من گریه نمیکنم;
من میمیرم..." ]












طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، عاشقانه، دختر، پسر، زوج های عاشق، عشق دختر و پسر، عشق،

[ جمعه 1393/03/9 ] [ ساعت 23 و 08 دقیقه و 41 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



من خیلی خوشحال بودم… من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بودیم… والدینم خیلی کمکم کردند… دوستانم خیلی تشویقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده ای بود… فقط یه چیز من رو یه کم نگران می کرد و اون هم خواهر نامزدم بود… اون دختر باحال ، زیبا و جذابی بود که گاهی اوقات بی پروا با من شوخی های ناجوری می کرد و باعث می شد که من احساس راحتی نداشته باشم… یه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون برای انتخاب مدعوین عروسی… سوار ماشینم شدم و وقتی رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت: اگه همین الان ۵۰۰ دلار به من بدی بعدش حاضرم با تو …………….()!

من شوکه شده بودم و نمی تونستم حرف بزنم… اون گفت: من میرم توی اتاق خواب و اگه تو مایل به این کار هستی بیا پیشم… وقتی که داشت از پله ها بالا می رفت من بهش خیره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقیقه ایستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم… یهو با چهرهء نامزدم و چشمهای اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و گفت: تو از امتحان ما موفق بیرون اومدی… ما خیلی خوشحالیم که چنین دامادی داریم… ما هیچکس بهتر از تو نمی تونستیم برای دخترمون پیدا کنیم… به خانوادهء ما خوش اومدی!

نتیجهء اخلاقی: همیشه کیف پولتون رو توی داشبورد ماشینتون بذارید.








طبقه بندی: عاشقانه ها، همه ی مطالب، داستان و رمان،
برچسب ها:داستان ازدواج، عشق، زن و شوهر عاشق، ازدواج عاشقانه، داستان عاشقانه، داستان، رمان،

[ یکشنبه 1392/06/24 ] [ ساعت 02 و 13 دقیقه و 00 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو بر می گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدائی

از همه سو

به تو محدودم

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم








طبقه بندی: شعر، اس ام اس، عاشقانه ها، عکس و والپیپر، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:عکس، شعر، داستان، اس ام اس، sms، عاشقانه، عشقولانه،

[ شنبه 1392/06/23 ] [ ساعت 02 و 51 دقیقه و 00 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



زاهدی گوید: جواب چهار نفر مرا سخت تکان داد.
 

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد.او گفت ای شیخ خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود!
 

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟
 

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت گفتم این روشنایی را از کجا اورده ای؟کودک چراغ را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و گفت : تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت؟
 

چهارم زنی بسیار زیبا که درحال خشم از شوهرش شکایت میکرد.گفتم اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن. گفت من که غرق خواهش دنیا هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری؟









طبقه بندی: عمومی، آموزشی، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:حکمت، زاهد، داستان، آموزنده، فاسد، مست، زن و مرد،

[ شنبه 1392/06/23 ] [ ساعت 02 و 09 دقیقه و 32 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم !

به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی!

زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم.

یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید....



ادامه مطلب



طبقه بندی: عمومی، آموزشی، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، رمان، عاشقانه، چراغ قرمز، دانلود، غمگین، آموزنده،

[ پنجشنبه 1392/06/21 ] [ ساعت 01 و 25 دقیقه و 00 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


داستان امیلی

ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند
:

>> امیلی عزیز، عصر امروز به خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم. "با عشق، خدا"امیلی همان طور که با دستهای لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکر ها بود که ناگهان کابینت خالی آشپزخانه را به یاد آورد و با خود گفت: «من، که چیزی برای پذیرایی ندارم
پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند.مرد فقیر به امیلی گفت: "خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم.




ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:ظهر یک روز سرد زمستانی، زمستان، ظهر، سرد، خاطره، خاطرات، داستان، یک روز سرد، داستان امیلی، امیلی، داستان کوتاه، داستان زیبا، داستان عاشقانه، داستان عارفانه، داستان جدید، داستانک، دانلود، داستان و رمان، رمان، پاکت نامه، نامه، نامه ی خدا، خدا، نعمت خدا، عشق خدا، عاشقانه، عشقولانه، داستان بسیار زیبای امیلی و خدا، امیلی و خدا، فقیر، کمک کردن، خیر بودن، فواید خیر بودن، فایده ی کمک به دیگران، کمک کردن به فقیران، کمک، عشق، عشقولی، نامه ی خدا به امیلی، معجزه، معجزه ی خدا، نامه ی خدا به بنده هاش، کمک به نیازمندان، داستان آموزنده،

[ شنبه 1392/06/16 ] [ ساعت 00 و 23 دقیقه و 57 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



سر کلاس تا استاد بر می گشت یه نفر سوت می زد.
استاد گفت می خوام یه داستان بگم.
دانشجو بودم با یه دختر آشنا شدم یه روز بهم گفت باردارم منم ولش کردم.
بهم گفت یه روز بچتو می فرستم سر کلاست واست سوت بزنه.
طرفو تصور کن 








طبقه بندی: اس ام اس، عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، جک و مطالب طنز،
برچسب ها:داستان واقعی استاد و دانشجو، داستان، رمان، داستان واقعی، واقعی، عاشقانه، عشقی، عشق، عشقولانه، داستان استاد و دانشجو، داستان معلم و شاگرد، داستان استاد و شاگرد، استاد و دانشجو، استاد و شاگرد، معلم و شاگرد، معلم و دانش آموز، دبیر، معلم، استاد، دانشجو، شاگرد، داستان جدید، داستان های واقعی، واقعیت، سوت زدن سر کلاس، کلاس، کلاس درس، تخته، سر کلاس، س ک س، خاطرات استاد، خاطرات دانشجو، خاطرات، آشنایی با دختر، دختر، بار.دار، حا.مله، بچه، نا پدری، طنز، جوک، جک، داستان خنده دار، خنده بازار، خندونک، خنده، طنزآمیز، مطالب طنز، متن خنده دار، متن طنز، اس ام اس، باحال، زن.اشویی، سر کلاس درس،

[ جمعه 1392/06/15 ] [ ساعت 14 و 28 دقیقه و 16 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]



در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است.

او گفت:غصه هایت را درون جعبه سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه طلایی.

به حرف خدا گوش کردم.

شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها گذاشتم.

جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه سیاه روز به روز سبک تر.

از روی کنجکاوی جعبه سیاه را باز کردم تا علت را دریابم.

دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.

سوراخ جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم:در شگفتم که غصه های من کجا هستند؟

خدا با لبخندی دلنشین گفت:ای بنده من!همه آنها نزد من٬ اینجا هستند.

پرسیدم پروردگارا!

چرا این جعبه ها را به من دادی؟

چرا ته جعبه سیاه سوراخ بود ؟

گفت:ای بنده من!

جعبه طلایی را به تو دادم تا نعمت های خود را بشماری و جعبه سیاه را برای اینکه غم هایت را دور بریزی... 









طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب، فلسفی و عارفانه،
برچسب ها:جعبه های سیاه و طلایی، داستان، جعبه، داستان کوتاه، داستان جعبه، جعبه سیاه، جعبه طلایی، داستانک، داستان زیبا، داستان جدید، عاشقانه، خدا، داستان خدا، داستان جعبه های سیاه و طلایی، طلا، طلایی، سیاه، رمان، جعبه طلا، هدیه خدا، غصه، شادی، راز و نیاز با خدا، سوراخ، غمگین، آموزنده، داستان زیبای راز و نیاز با خدا، پروردگار، دور ریختن غم وغصه، غمناک، نعمت، نعمت های خدا، لبخند خدا، لبخند، داستان کوتاه بسیار زیبای خدا و بنده اش، بنده خدا، خداوند،

[ جمعه 1392/06/15 ] [ ساعت 00 و 22 دقیقه و 37 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


راحله توی خونه نشسته بود و برای تماس دوست پسرش باربد بیقراری میکرد . راحله تازه ۱۴ ساله شده بود و ۳ ماه پیش در راه مدرسه با باربد آشنا شده بود ، باربد از اون تیپ پسرهایی بود که به راحتی میتونست دل دخترها رو اسیر خودش کنه ، پسری خوش تیپ و چرب زبون که توی این مدت کم تونسته بود همه چیز راحله بشه و روی تخت پادشاهیه قلبش  حکمفرمایی کنه .راحله چیز زیادی در مورد باربد نمیدونست ، راحله شیفته ظاهر زیبا و حرفهای دل نشین باربد شده بود ، برای راحله خیلی زود بود که وارد این بازیهای عشقی بشه ، اما او فقط و فقط به باربد فکر میکرد .
راحله از اون دخترهای رمانتیک و عاشق پیشه بود ، از اون دخترهایی که تشنه عشق و محبت هستند ، حالا هر عشق و محبتی که میخواست باشه و از طرف هر کسی اعمال بشه .
باربد قولهای زیادی به راحله داده بود ، از جمله قول ازدواج . راحله به روزی فکر میکرد که با لباس عروسی در کنار باربد ایستاده بود و دست در دست او به روی تمام دخترانی که با نگاهی پر از حسد به او خیره شده بودند ، می خندید .
صدای زنگ تلفن رشته افکار راحله رو  پاره کرد . راحله سریع از جا بلند شد و به سمت تلفن خیز گرفت و قبل از اینکه بذاره کس دیگه ای گوشی رو برداره ، گوشی رو برداشت و سلام کرد و بعد این سلام گرم باربد بود که به پیشواز سلامش اومد .




ادامه مطلب



طبقه بندی: عاشقانه ها، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان، رمان، دانلود، دانلودستان، دانلود داستان، داستان عاشقانه، داستان عشقولانه، داستان خیانت، دانلود رمان، داستانک، داستان بلند، داستان کوتاه، داستان طولانی، رمان عاشقانه، رمان زیبا، رمان بسیار زیبا، زیبا، عاشقانه، عشق، عشقولانه، عشق و هوس، هوس، عشق دروغین، هوسباز، دروغگو، عاشق دروغگو، خیانت، دانلود داستان جدید، دانلود رمان جدید، دانلود رمان های عاشقانه، عشقی، عشقول، عاشقی، عاشق، عشقبازی، عشق بازی، عشقناک، عشق و خیانت و هوس، داستان هوس، داستان خیانت در عشق، فرار از خانه، دختر فراری، داستان دختری که از خانه فرار کرد، داستان دختران فراری، دختر، دختر ساده، دوستی های خیابانی، فرار از خونه، فرار کردن از خانه، دختر و پسر، دخترک و پسرک، دختر پسر عاشق، روابط دختر و پسر، رابطه های دختر و پسر، روابط پنهانی، عواقب رابطه های دختر و پسر، پنهان، دوستی پنهانی، دوستی و خیانت، نامردی، داستان نامردی، داستان کوتاه سد عشق، سد، سد عشق، دختری که فرار کرد، فراری، فرار، زن، دختر لا.شی، دختر خراب، زن فراری، زن های بد، دختر بد، باند، فا.حشه، معتاد، دختر معتاد، مواد .فروش، قربانی شدن دختر، تجا.وز به دخترک، تجاو.ز به دختر، دختر دبیرستانی، دختران کوچک، دختران دبیرستانی، فریب، فریب خوردن، تعمه شدن، طعمه شدن، بازیچه شدن به دست پسر، بازی دختر و پسر، فریب زدن دختر، فریب خوردن دختر دبیرستانی، ازدواج، ازدواج های دروغین، دوست پسر، دوست دختر، جی اف، بی اف، دوستیابی، دوست یابی، دوستی، دوست شدن با پسر، دوست شدن با دختر، همبازی، هم بازی، پسر هوسباز، دختر هوسباز، دوست، دوستپسر، دوستدختر، رابطه پسر و دختر، عکس، دختر 14 ساله، تجاوز کردن، تجاوز کردن به دختر 14 ساله، تجاوز کردن به دختر، تجاوز، دختر کوچک، دخترک، قربانی، قربانی شدن، گول خوردن، رمانتیک، رومانتیک، داستان رمانتیک، رمان رمانتیک، داستان آتشین، داستان داغ، خبر داغ داغ، آبرو رفتن، عشق بیهوده، عشق و عاشقی، داستان آموزنده، عشق آ.تشین، آتش عشق، پسر دروغگو، داستان و رمان، دانلود داستان و رمان های جدید و عاشقانه، راحله و باربد، پیشی و جوجو، دختر ناز، دعوای خانوادگی، کتک خوردن، ریختن آبروی دختر، بی آبرو شدن، آبرو، بی آبرو شدن دختر، بی آبرویی، نجابت، پاک، نجیب، دختر نجیب، گول زدن دختر، گول خوردن دختر، دختری که در دام عشق و هوس افتاد،

[ پنجشنبه 1392/06/7 ] [ ساعت 14 و 39 دقیقه و 03 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازه اش نزدیک می شد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود «لطفا ۱۲ سوسیس و یه ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.

قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه ای گذاشت و در دهان سگ گذاشت.
سگ هم کیسه را گرفت و رفت.

قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد.
قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ایستاد.
قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند.




ادامه مطلب



طبقه بندی: حیوانات، داستان و رمان، همه ی مطالب،
برچسب ها:داستان قصاب و سگ، داستان، رمان، دانلود، داستانک، داستان کوتاه، قصاب، سگ، داستان سگ، داستان قصاب، سگ باهوش، توله سگ، سگ خوشکل، قصابی، داستان و رمان، دانلودستان، مغازه ی قصابی، مغازه، کاغذ در دهان سگ، دهان، کاغذ، نامه، سگ نامه رسان، سوسیس، گوشت، ران، ران گوشت، کیسه، باهوش، ارزش، ارزش واقعی، داستان عجیب، داستان حیوانات، حیوانات، داستان جالب، داستان قشنگ، داستان آموزنده، مطالب عجیب، داستان جدید، اخلاقی، داستان باحال، سگ های باهوش، سگ تیز، خرید کردن سگ، خرید سگ، ناشکری، ناراضی، راضی نبودن،

[ چهارشنبه 1392/06/6 ] [ ساعت 16 و 32 دقیقه و 03 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]




خوابگاه دختران

دخــتر «شبنم» : با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لالـه» می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)
شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!

لالـه: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟








ادامه مطلب



طبقه بندی: داستان و رمان، عاشقانه ها، همه ی مطالب، جک و مطالب طنز،
برچسب ها:پسروکا و دختروکا، داستان خنده دار، داستان پسرانه، داستان دخترانه، داستان، خوابگاه دخترانه و خوابگاه پسرانه، استاتوس، طنز، پسروکا، دختروکا، پسرک، دخترک، دخترونه، دخترانه، پسرانه، پسرونه، خوابگاه، خوابگاه دختران، خوابگاه پسران، خونه مجردی، خونه، دختر، پسر، رمان، داستان خوابگاه، خوابگاه دختر ها، خوابگاه پسرها، خوابگاه دخترانه، خواب گاه، شب امتحان، مطالب طنز، خنده دار، خنده بازار، مطالب خنده دار، زنانه، ضد دختر، ضد پسر، آنتی دختر، آنتی پسر، طنز های دخترونه، طنز های پسرونه، طنز دختران، طنز پسران، طنزآور، طنز آلود، عاشقانه، دیوانه ها، دیوونه ها، جک، جوک، رمانتیک، سهل انگاری، بانوان، آقایان، خواهران، پسران، دختران، شبنم، دوست، واحد، لاله، گریه، نتیجه امتحانات، برد، برد نتایج امتحانات، نتایج امتحان، نتیجه، نتایج، درس خواندن، امتحان، امتحانات، امتحان دادن، امتحان داشتن، طرز درس خواندن، درس، درس خواندن پسر ها، درس خواندن دختر ها، نحوه ی درس خواندن، نحوه ی درس خواندن دختر و پسر، طنز دختر و پسر، درس خواندن دختر و پسر، جلسه ی امتحان، خوابــگاه پســران، خوابگاه پسرانه، مهدی، آرمان، میثاق، فرشته، شایعه، تاریخ امتحان، امتحان پایان ترم، پایان ترم، ترم، امتحان ترم، فوتبال، مسابقه، پرسپولیس، استقلال، شوخی، شوخی های بامزه، داستان خوابگاه دختر، داستان خوابگاه پسر، داستان خوابگاه دختر ها و پسر ها، داستان بامزه، داستان شوخی، داستان شب امتحان، شب امتحان و خوابگاه، رضا، خوابگاه های دخترانه، خوابگاه های پسرانه، خانه ی دانشجویی، خونه دانشجویی،

[ سه شنبه 1392/06/5 ] [ ساعت 01 و 32 دقیقه و 25 ثانیه ] [ sky ]

[ نظرات() ]


.: تعداد کل صفحات 3 :. [ 1 ] [ 2 ] [ 3 ]

مجله اینترنتی دانستنی ها ، عکس عاشقانه جدید ، اس ام اس های عاشقانه